تبليغاتX
عیدی شیرین من
و آنگاه که خدا تو را به من هدیه داد....
آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:58  توسط مریم  | 

نازنین پسرکمان روز به روز داره دایره لغاتشو گسترش میده به خصوص از دوسالگی به بعد که واقعا منو متعجب و بسی خوشحال کرد و ما هم به شکرانه این نعمت خدا رو بی نهایت شکر گذاریم.

 عبارتند از:

مامانی،

بابایی،

عیی(همان علی که دایی ایشون میباشند.)

یَراا ( همان زهرا دختر عمه اش میباشد.)

داداش(به شایان پسر عمه اش میگوید.)

آنا(آناهید دختر عمه اش است.)

مُنّا(مونا خاله اش است)

بهداد

عمووو

عمههه

از اسامی که بگذریم سخنان چپه چوله اش شیرین تر است:

عَبَق(عقب)              دَدا (دستگاه)               دُتُر(دکتر)             دَبَت(شربت)           دایی(چای)

مادین(ماشین)        دَفت(رفت)                موووتو(موتور)          اووبات(فوتبال)        توووب(توپ)    

گذا(غذا)                پتووو(پتو و چادر نماز)      اوباد(افتاد)              هَبا(هوا)               نووون(نان)

گاگق(قاشق)           دَبش(کفش)                دشیف(کثیف)       گُ از (گراز)             مووش(موش)        

جیجیک(هر نوع پرنده)    بُُُز(بز)                     بَبَ(گوسفند و هر نوع موجود شبیه به آن)   

مُُُ(مو)                    دماخ(دماغ)                 اُپ(لپ)                گوشششش(گوش)

دس(دست)            پا                             نانا و گاهی وقتا ناف (ناف)

پیپی(همان باسن خودش اسم گذاشته و کوتاه هم نمیاد که بگه پشت یا باسن)


*خییلی کلمات دیگه رو هم تکرار میکنه که به مرور مینویسم.*



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:56  توسط مریم  | 

با بزرگتر شدن پسرکمون من و بابا جون تصمیم گرفتیم گردش هامون با محوریت پارسا انجام بشه یعنی جاهایی رو انتخاب کنیم که در عین حال که به ما خوش میگذره پارسا هم دوست داشته باشه.

از این جهت تعطیلات عیدمون رو به جزیره بسیار زیبای کیش سفر کردیم که واقعا به هممون خوش گذشت.

اونجا ما سوار کشتی آکواریوم شدیم و پارسا انواع ماهی ها که تو دریا شنا میکردن رو از نزدیک تماشا کرد، چهره اش دیدنی بود بسکه ذوق میکردو براش جالب بود.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

به باغ پرندگان هم رفتیم که اونجا پسرک از شدت خستگی خواب بود.اینبار نوبت من بود که از دیدن این همه زیبایی آفرینش ذوق زد شم اینها یکی از میلیون میلیون زیبایی ها بود.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

کنار ساحل دوچرخه سواری کردیم و کیفور شدیم بسکه در شهرمون از این امکانات نداریم:(

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

ساحل بسیار زیبا و دیدنی مرجان رفتیم بسکه آب تمیز بود به دلیل خاصیت فیلترینگ مرجان ها همه ی سنگهای کف دریا دیده میشد و پارسا بعد از کلی آب بازی و لمس سنگهای ساحل،مرجان واسه خودش جمع کرد و آوردیم خونه تا با هم بچسبونیمشون رو مقوا

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

و حالا بعد از چهار روز گردش و بازی وقت برگشت بود هر چند دلمون نمیومد ولی به دلیل کار بابا جون باید برمیگشتیم در نهایت برفراز ابرها پرواز کردیم به سوی خانه.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

سفر بسیار لذت بخشی بود هم برای من و پدر و هم برای پارسا.

پارسا هر وقت عکسای سفرشو میبینه خیلی ذوق میکنه و معلومه حسابی خوش گذردنده.

خدایا برای همه چیز شکررررررررررررررررررررررت.



+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 20:5  توسط مریم  | 

انگار همین دیروز بود که رفتم بیمارستان و بعد از 20 ساعت بستری بودن تو رو گذاشتن توی بغلم و من زیباترین حس دنیا، حس مادری رو تجربه کردم.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

چقدر شیرین است مرور برخی خاطره ها. لمس دستان کوچکت، لحظه آغاز شیر خوردنت آنگاه که با دستان لطیفت شصتم را میفشردی! نگاه های معصومانه ات.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

خدا جانم چقدر به من لطف داری مهربان!

ممنونم از این همه خوشبختی، ممنونم از سلامتی که به ما بخشیدی،ممنون از لحظه لحظه های شیرینی که در کنار نازنین پسرم لذت میبریم.

شکر که پسرم در کنار ماست و سلامت است و میتواند شمع دو سالگی اش را فوت کند تا ما غرق شادی شویم!

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

شکر که او شاد است و میخندد!

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

خدا جانم شکرت

عزیزکم ما از داشتن تو شادیم و تو از خرسی که هدیه عمو در روز تولدت است، شادی.....

شاد باش کودکم و از لحظه لحظه های کودکیت لذت ببررررررررر.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

تمام عمرت فارغ از غم و ناراحتی و سراسر سلامتی.

خدای مهربانم این لحظه های زیبا و دوست داشتنی را برایمان حفظ فرما و به هر آنکس که طالب است طعم لذت بخش این نعمتت را بچشان.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0:34  توسط مریم  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 15:17  توسط مریم  | 

جمعه ای که گذشت عروسی دایی محمد بود و تو تمام مدت شاد بودی و حسابی خوش گذروندی.....


بخند کودکم که خنده برازنده صورت همچو ماه توستتتتتتت.

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

اینطور که کنار عروسکمان آناهید می ایستی مرا میبری به آن روز که دست عروست را میگیری و میروید پی عشقتان. (اجازه میدهی منم خودم را وسطتان جا کنم؟)

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

آخخخخخخخخخ من قربان تعجب کردنت مادررررررررررررررررررررررر

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

شاد باش نوگلم، همیشه رها از درد و غم باشی و دنیایت سراسر خوشبختییییییییییییییییییییییییییییییییییی..


و سرانجام دایی محمد هم دوماد شد و رفت پی زندگیش...... به امید خوشبختیشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:4  توسط مریم  | 

پسرک در رختخوابش خوابیده و من به چهره معصومش نگاه میکنم و یاد حرف یکی از دوستانم که مادر یه پسر دوساله بود و در آن روزهای بی پارسایی به من میگفت افتادم:

او: مریم زودتر یه بچه بیار ....

من: حتما اما فکر میکنم الان خیلی زوده....

او:یکی بیار دهن مردمو ببند....

من:من به مردم چیکار دارم....

اما پس از اینکه خداوند نعمت تجربه زیباترین حس دنیا، حس مادری را به من داد با خود میگویم حیف این همه لحظه های ناب نیست که عده ای تنها برای بستن دهان مردم این دردانه های الهی را به زندگی زمینی دعوت میکنند؟!!! حیف یک لحظه نگاه به صورت معصومشان نیست؟!!!

کاش اینطور نباشد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 1:33  توسط مریم  | 

 کودکی یعنی وقتی دختر سپیدروی چشم رنگی در جمعی توجهت را جلب کرد خیلی ریلکس بروی و لپ های بلوریش را بفشاری......

آپلودسنتر آپ98

یعنی وقتی خیلی دیگر از او خوشت آمد محکم بغلش کنی و او به تو چشم غره رود اما تو به ابراز لطفت ادامه دهی.....

آپلودسنتر آپ98

یعنی وقتی حس میکنی در حضور مادرش راحت نیستی او را که همسن توست بغل کنی و ببریش به جایی دیگر.....

آپلودسنتر آپ98

و با هم بروید بر مبلی تکیه کنید و به زبان خودتان صحبت کنید.....(کاش علم آنقدر پیشرفت کرده بود که میتوانست زبان کودکانه شما را ترجمه کند!)

آپلودسنتر آپ98

یعنی وقی تعدادی کودک خلوتتان را برهم میزنند، با دست کوچکت سوی دیگر خانه را به آنان نشان دهی بلکه بروند!

آپلودسنتر آپ98

و آنگاه که از رفتن آنها ناامید میشوی دست دوستت را بگیری و به اصرار او را از جمع دوستان جدایش کنی.....

آپلودسنتر آپ98

و بروید گوشه ای دیگررررررررر

آپلودسنتر آپ98

قصد بوسیدنش میکنی و میروی جلو!!

آپلودسنتر آپ98

سپس جلوتررررررر و با لب های کوچکت او را میبوسی و دوست داشتنت را بدون هیچ حد و مرزی ابراز میکنی!!

آپلودسنتر آپ98

و انگاه که او میرود پی یافتن مادرش، همین طور نگاهش کنی!

آپلودسنتر آپ98

کودکی یعنی این!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:59  توسط مریم  | 

روزای اولی که شیر میخوردی رو خوب یادمه..... هنوز صداهایی که به نشانه لذت بردن در اون لحظه در می آوردی تو گوشمه.....یه موجود کوچک و ضعیف که همه ی هستیشو مادرش میدونست.....مادری که عاشقانه نوزادشو دوست داره و بهش شیر میده،نوازشش میکنه،باهاش بازی میکنه ووو ...... روزی رو که تلاش میکردی برای چهار دست و پا رفتن هنوز جلو چشممه که چطور هر دفعه پس از زمین خوردی برمیخواستی و دست از تلاش برنمیداشتی....چهار دست و پا هم رفتی، راه هم افتادی خدا را صدها مرتبه شکر از این نعمات.....

همه این کارا رو خودت انجام دادی برای تکامل و مستقل شدن.....

اما الان که بیست و دو ماهو هشت روزته مادرت تصمیم میگیره تو رو که براش از همه چیز تو دنیا محبوب تر و دوست داشتنی تری از شیر بگیره تا گامی دیگر در جهت اسقلال تو که روز به روز در حال پیشرفتی برداشته بشه....

نازنینم همینقدر که تو دلت برای شیر خوردن دلبرانه ات تنگ میشود منم دلم برای شیر دادنات تنگ میشود.....

من نخواستم برای این پایان خاطره ای از اوف شدن و قرمزی و چسب بر روی چیزی که میپرستی اش  بگذارم و فقط به تو گفتم: تو بزرگ شدی و شیر دیگه تموم شد،چند بار اومدی طرفم و من بغلت کردم و همان جمله رو تکرار کردم و چون برنامه رو از جمعه که باباجون هم خونه بود شروع کردیم باعث شد کمتر اذیت بشی..... روز اولو که از صبح تا شب بیرون تفریح و پارک و مهمونی بودیم و نیمه شب هم با یکبار گریه با ماساز و لالایی به پایان رسوندیم و دیشب هم که اصلا گریه نکردی..... و در کمال ناباوری آنقدر خوب همکاری کردی که فقط میتونم بگم خدایا شکرت....

شکرت خدا که این سرنوشت رو برایم رقم زدی که همه اش عشق است....خدایا تو رو شکر که منو لایق داشتن فرزندم دانستی و این دوران طلایی رو به من هدیه دادی..... کمکم کن در این دنیای پر از فراز و نشیب هدیه ات را درست تربیت بنمایم آنطور که تو میخواهی......

شکر شکر و فقط شکررررررررررررررر

آپلود عکس کوچولوهای فارسی

از همه دوستانم از جمله سمانه عزیزم مادر سنا گلم که منو در به پایان رساندن این دوره کمک کردند و تجربیات و اطلاعاتشون رو در اختیارم گذاشتن صمیمانه تشکر میکنم.......




+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 8:41  توسط مریم  | 

روزی پسرک نازنین ما فکری به سرش میزند.

به سمت آشپزخانه روانه میشود.

ظرف نمک را برمیدارد و به سمت اتاق میرود،در همین حال مادری که تازه خانه اش را تمیز نموده میخواهد بگوید : بزار ظرفو سرجاش که با مشقت فراوان خودش را کنترل کرد.

تا از افکار پسرکش سر در آورد.

بعلهههههههه گویا ارزش قورت دادن "جمله ظرقو بزار سرجاش" را داشت.

او شروع به خالی کردن نمک بروی فرش کرد و با ریختن نمک برای خودش اشکالی را ترسیم میکرد.

پس از کلی شکل کشیدن،با دستش شروع به نقش و نگار زدن فرمودند

اما گویا تنها ریختن نمک بر روی فرش پسرکمان را ارضا نکرد و او به جان "راحتی" افتاد.

و سرانجام پس تمام شدن بازی جارو را آوردیم و دوتایی مشغول جارو کشیدن شدیم و خونه مثل اولش مرتب شدددددد.

به همین راحتییییییییی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 23:38  توسط مریم  |